احمد مجد الاسلام كرمانى
110
سفرنامه كلات ( فارسى )
اما به زودى هجوم شپش و كيك و پشه و ساس كه جزو اثاثيه و اساس قهوهخانهها و منازل بين راه است بيدار و آگاهم نمود و تا مدتى ساكت و مشغول خارانيدن پشت و پهلو بودم ضمنا ملتفت شدم رفقا هم به همين كار مشغولند آنها را صدا كردم و سرهنگ هم بيدار بود از او اجازه خواستيم كه از قهوهخانه بيرون برويم اجازه داد و خودش هم همراه ما آمد در جلو قهوهخانه نشستيم در اينجا يك گارى كه حامل پست بود از خراسان به تهران ميرفت حاضر بود ، قبل از آنكه مال براى ما بياورند مالهاى ايوان كيف را ميان گارى بستند و سرنشينان و مسافرين آمدند و در گارى نشسته از جمله آنها سيدى بود كه گويا حاج ميرزا حسن را شناخت و خواست با او صحبت كند سرهنگ ممانعت كرد و حاجى ميرزا حسن اطاعت نمود ولى سيد تا همان وقتى كه گارى به راه افتاد به تركى حرف مىزد ، اينها رفتند و اسب هم براى ما حاضر شد و روانه شديم ، از قشلاق به ده نمك پنج فرسخ و نيم است حوالى صبح به آنجا رسيديم و نماز صبح را در قهوهخانه خوانديم و رفقا مشغول خوردن چاى شدند اما بنده در گوشه قهوهخانه دراز كشيدم و فورى خوابم برد و هنوز چشمم باصطلاح گرم نشده بود كه بيدارم كردند و روانه شديم از اينجا به ده ملا ميرود و مسافت چهار فرسخ است در اينجا قريب به ظهر رسيديم هوا بشدت گرم بود در قهوهخانه ممكن نشد توقف نمائيم همينقدر نهارى حاضر كردند و با آب بسيار شور خورديم و به اجازه و همراهى سرهنگ ببالاخانه روى قهوهخانه رفتيم آنجا باد ميوزيد و فى الجمله خنكتر بود و خوابيديم سرهنگ را فورا خواب بربود و سوارهايش هم در پائين ماندند حاجى و آميرزا آقا هم خوابيدند ولى من خوابم نبرد و مشغول شدم به خواندن يادگاريها كه بر در و ديوار بالاخانهها نوشته بودند ، توضيحا : در ايران رسم است هركس بسفرى ميرود در هر منزل كه ميرسد بدر و ديوار حجرات كاروانسراها اسم و رسم خود را و پدر خود را و خوشى و ناخوشى راه را يادگار مينگارد و اغلب